...
صبح نزدیک شده ...خیلی نزدیک تر...
می نشینم کنار تنهایی سایه ای که در بی مهری مهتاب تنها شده...
چه قدر آرامم...
ولی این روزها همه چیز آفتاب می شکند...گویی برف شده آرمان...
باور من هم برفی شده...
گرچه این برف ها تقدسی دارند...به اندازه ی نوشته شدن....گرچه من خط به خط حفظم افسانه ی دریاچه ی
یخ زده را...
کسی صدایم می کند...
نگاه کن پنجره را که آتش خورده به نگاهش...
صدایم می کند:نگاه کن موج را که چه گونه شکسته دلش ازسنگ های اسکله که نمی فهمند عصیان
را...
و من...و من هم چنان خسته ام...
خسته ام از اینکه جامه ببینند و حرف اندیشه زنند...خسته ام از اینکه دریا شکنند...
آرام نشسته ام...
پنجره هنوز بسته است...به هوای زمستانی که تابستان آن سال آمد...
به هوای سرمایی که این روز ها بر گرمای تن آدمی می نشیند...
بلند می شوم...
کنار پنجره ایستاده ام...
کتاب ها را نگاه می کنم...
غم چه قدر آهسته آمده و چه قدر بی صدا میان ورق های کتاب ها نشسته...
هوس چه قدر مظلوم نمایانه آمده و کنج اتاقم پشت گلدان سنگی خالی خانه کرد...
دو باره می نشینم...
این ثانیه و همین حالا که حرف واژه می شود و واژه جمله و جمله اشک می شود بر چشمان نازنین
بعضی ها ،من آن قدر در دلتنگی سوت و کور شوقم غرقم که حضور سیب سبز را هم فراموش کرده ام...
و حضور کسی را بهتر از برگ درخت...
نمی دانم ...
هنوز هم نمی دانم...
شوق پر شدن ،پر شدن از حسی که سر مستم می کند از خوشی این که من نفرین نکردم و خدا عدل
گستراند...آرامم می کند...
و چه سلام بی دلیلی ...چه سلام بی دلیلی که ...
که هنوز واژه تمام نشده بود گه گریه آغاز شد...
که هنوز خاطره آغاز نشده بود که حرف رفتن شد...
و میان خط هایی که هزار بار دعا کرده بودم برای گم شدنشان ،ماندم،ماندم من در انتهای این ابتدای
بی مسیر برای دعا کردن و اجابت خواستن...
من ماندم و خدایی که نمی دانستم لای همان شب بو هاست...
روز ها...
این روز ها همه چیز عوض شده...
چشم هایم را می بندم و حس می کنم ...
می خواهم حس گلی را بدانم که باغبان مهربانش چندی هست که نیست...
کاش می دانستم که چه حسی دارد اینکه اولین بار از کسی که همیشه روزهایت را شمرده ،تولدت
مبارک را نشنوی...
دوست دارم به جای کودکی باشم که دلش تنگ شده برای قصه های پدر بزرگ...
نگاه می کنم ...
باز امسال انگار آسمان هوس بازی کرده زمین خیال خشکسالی،که باران نمی بارد...
و انگار باران شده آرزوی بزرگ و شیرین کودک ۶ ساله ای که همین تازگی ها عاشق گل بازی شده...
راستی چه دنیایی شده...
دنیایی که همه حرف دوست داشتن می زنند ...همان حسی که ایمان دارند به باور نداشتنش...
صدای اذان می آید...
کاش باران ببارد...
دخترک تنهاست...
و شاید کسی باید پاک شود...
کاش باران ببارد ...
دعا کنیم...
کویر هنوز تنهاست ...
یا علی...

نوشته شده توسط هم سوگند در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 4:48 موضوع | لینک ثابت
گفته بود ...
گفته بود:بهار واژه ی گرمیست برای آغاز دوست داشتن...
گفته بود:شکوفه لحظه ی سبزیست برای شکفتن میان آنان که می شکفند...
اما ...اما امسال بهار گویا خیلی سرد شده ...سرد تر از باور من...سرد تر از نگاه خسته ی پنجره در
سایه ی تاریک برف...
امسال بهار گویی ...شد آخرین یادواره ی محبتی که از عشق باشد...چه قدر سرد...چه قدر...
بهار آخر است...آخرین بهار...آخرین بهار ...آخرین بهاری که با کودکیم جشن می گیریم...
آخرین سالیست که تو را نوجوان می دانند...هرچه قدر هم که باور نکنی...
چه قدر اشک دارم برای ریختن...و چه قدر باران هست برای نباریدن...
این بهار بهاری شد که مدرسه برای رفتنمان جشن گرفت...رفتنمان یا بزرگ شدنمان...چه فرقی هست
وقتی دیگر پشت نیمکت های مدرسه نمی نشینی؟
همه تو را نگاه می کنند و برای اوج گرفتنت دعا می کنند ...گویی همه باورشان شده رفتنمان را...
جز خودمان...
چه قدر سرد شده ...مگر بهار نیامده...؟
نشسته ام روی زمین...می اندیشم به آشفتگی خاطراتم...یاد روز هایی که دعا می کردیم برای نیامدن
دبیر شیمی ...یاد روزی که نذر کردیم برای فراموشی دبیر دینی...
روزهایی که برای باز یا بسته بودن پنجره بحث می کردیم...و درست سی ثانیه بعد...باور کن سی
ثانیه ...همان سی ثانیه ای که وقتی روز آخر بغل دستیت را در آغوش می گرفتی٬ دعا می کردی برای
بیشتر بودنش...فقط سی ثانیه بعد ...صدای قهقهه مان مدرسه را پر می کرد...
چه قدر این بهار سرد شده...چه کسی باور می کرد؟...همه می دانستند و هیچ کس نخواست که
باور کند...
همیشه بیست اسفند که می شد...دیگر کسی مدرسه را دوست نداشت...ولی امسال ...امسال همه
دعامی کردند برای این که دیر عید شود...دعا می کردیم برای اینکه بیست و هشت اسفند هزارو یک روز
طول بکشد...
چه قدر دلم شکست ...چه قدر دلم گرفت...چه قدر وجودم غبار گرفت از اینکه فقط من نیستم که
غصه دارم و همه هستند...
چه قدر هوا سرد شد...چه کسی پنجره را باز کرد که هوا سرد شد و غم آمد و دل بی غم مارا هم غم
گرفت...؟
کتاب هایم را نگاه می کنم...دفتر هایم را...همیشه خطم بد بود ..همیشه از نوشتن و بزرگ شدن بیزار
بودم...
همیشه وقتی حوصله ام سر می رفت ...وقتی خسته می شدم از تکرار مسئله های پیر کتاب ها ...
دفتر کناریم محکوم بود ٬به خط خطی شدن...
جالب اینکه او هم می خندید...نمی دانم به کودکی من...یا...
همیشه وقتی روز آخر می رسد...تو خیلی خسته ای ...تکیده ای...
چه قدر هوا سرد شده...مگر عشق همیشه هوا را گرم نمی کند؟مگر ایمان نداریم به اینکه خدا محبت
است و همه جا هست...؟پس چرا هوا سرد است؟
روز آخر مدرسه خیلی تلخ شد...مسیر خانه و مدرسه...من که همیشه بعد از همه سر کلاس بودم ...
آن روز قبل از خیلی ها رسیدم گرچه هیچ معلمی نبود...
قسم خورده بودم گریه نکنم...قسم خورده بودم اشک هایم را فقط برای دفترم بریزم...
اما...اما نشد...مگر می شود همه ی آنان که روز هایت را رنگی کرده اند...آنان که دستان هم را
گرفته اید برای بزرگ شدن ٬باران باران ٬اشک بریزند و تو ...؟
من قسم خورده بودم ..ولی...
درست مثل شروع همین نوشته که...که عهد کردم غمین ننویسم ولی نوشتم...
بگذریم...باز هم چون همیشه ی گذشتن ها...
من نوشتم تا بگویم بهار آمده...گرچه سرد...ولی آمده ...
این نوشته را من سطر به سطر با شور نوشتم...نه ٬این شور جدایی یا شور بهار نبود...این شوقی بود
که من نوشتم تا بگویم بهار هنوز هم هست...
من این نوشته را نه برای انتقام نوشتم و نه برای آنکه دل تنگم را آسوده کنم...من این نوشته را برای
کسی که بخواهم دوستش داشته باشم هم ننوشتم...این را من برای آنان نوشتم که دوستشان
داشتم و دارم...
همکلاسی های نازنینی که امسال هیجده سالگیشان به بهار می نشیند...
نوشتم تا بگویم ...بهار تجلیل تازگیست...
گرچه این بهار ٬آخرین بهاریست که در کلاس مدرسه همه با هم فریاد می زنیم:
«گل ارکیده ...با چشای...»ولی بیاییدشاد باشیم ...به یاد بزرگی و استواری بید مجنون ...به احترام
شکوفه...و به حرمت باران بهاری...
عشقتان جاری...
یادتان سرسبز...
دست هاتان آبی...
«آرزوهاتان پر نقش باد»
«تقدیم به همه ی ۵۶ نفری که با هم٬ مدرسه برایمان خاطره می شود.»
نوشته شده توسط هم سوگند در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت
می خواهم شرو ع کنم...
نه با سلام...
که بااشک...می خواهم شروع کنم که ...
نمی دانم...
باز هم چون همیشه های پندار بی خیالم ،نمی دانم از کجا آغاز کنم که به آن جا ختم نشود...
کوچه را نگاه می کنم...هیچ کس نیست ...هیچ کس...
دلم می لرزد...واژه ام سرد می شود و نگاهم تاریک...
همیشه یاد رفتن سردش ...
به دنبال واژه ها می گردم ...
گرچه در جست و جوی سکوت این آشفتگی ها سر به بیابان باید گذارد...
نگاه می کنم...
نگاه می کنم به امتداد خیابانی که که هزار چشم مشتاق نشسته اند و انتظار آمدن کسی را
می کشند...
سخت شده ...خیلی سخت...
حالا نه تنها نفس کشیدن که نوشتن هم سخت شده...
حرف ها هم دیگر باور ندارند نوشتنم را...
همه چیز غریبه شده...
همه ی واژه های قبلی رفته اند...
گرچه همه ی رفته ها باز گشته اند...
خسته ام...خیلی خسته...
آن قدر که نا موزونی این خط های خسته تر از باور منجمدم خودم را هم ...
دیگر برف هم نمی بارد...ولی هوا هنوز سرد است...آسمان هنوز هم قهر است...
می رسم سر کوچه...همین کوچه که یک روز همه رفتند و من در انتهای روزی که بودند دعا کردم برای
سبزشدنشان...
حالا همه هستند ولی جای او هنوز خالیست...
همه دلشان برای این خط ها تنگ شده و دل سنگی او هنوز...او که من شدم ((باده نوش جام رنج او...))
دلم تنگ شده ...برای شعر هایی که ...
همیشه وقتی دلم تنگ است ...
همیشه وقتی باران نمی بارد ...
فقط این جا و گرمای آبی این جاست..
دعایم کنید...برایم دعا کنید تا باران ببارد...
در پناه حق...
نوشته شده توسط هم سوگند در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط هم سوگند در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت
از خدا باران خواستم برف بارید...
آبی...
آبی...
نمی دانم در این آبی ها به دنبال چه چیز می گردم...کتاب فقط اتاق آبی سهراب...
رنگ زمان فقط آبی...
از هرچه غیر آبیست بریده ام...از جنس آدم متنفرم...
نمی دانم چه می خواهم...
برایم شعر می خواند...چه قدر هم قشنگ می خواند...
گفتم:دیر زمانیست که شعرهای سهراب را هم نمی خوانم...دیر زمانیست که به سراغ هدایت
وتولستوی و مودپ پور و حتی ماکسیم گورگی نرفته ام...
پرسید:چرا؟
راستی ،چرا؟
مگر در این ها قبلا چه بودند که حالا نیستند...مگر حالا چه چیز در ورق های خسته ی دیوان حافظ
قدیمی پدربزگ نشسته که مرا می رنجاند...؟
آن قدر عزیز بود که با خدا هم...
وای...حالا یاد همان تفال های شبانه ...یاد آن لیلی و مجنون خواندن های کنار هیزم های شومینه...
یاد همان هزار برگ خاطره...یاد صدای آب ... آتش به کل وجودم می زند...
هرچه بود تمام شد...
راستی دید که برای لحظه های پر غمش چه طور خدا را فریاد زدم ؟ چگونه خدا را خواستم؟
دیگر از پائیلو کوئیلو هم نمی خوانم...
کنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریستم...مکتوب ها...کیمیا گر...
دیگر خبری از حافظ و شعر سهراب نیست...دوست دارم رساله بخوانم ...نهج البلاغه...دوست دارم بیشتر
نباشم تا اینکه باشم...
می خواهم بروم...اینجا هیچ کس ریشه ی ماندنم در این کویر سبز نبود و نیست ...من چرا نروم...؟
می دانم...آشفته تر از خوانده شدن می نویسم...دوستی می گفت:زیادی مبهم می نویسی عزیز دل.
ولی مگر من خودم هم مبهم نشدم...؟مگر من همیشه برایش یک سوال بزرگ نبودم؟
پیش تر ها که می خواستم دیگر ننویسم،عزیز خاطرات کودکی پرسید:چرا دیگر نه؟
گفتم:خط خطی های من دیگر...! گفت:عزیز ٬هر آن چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند...!راست هم
می گفت...ولی حکایت این نیست...این است که این ها از دل بر نیامده بودند...این ها از دل و احساس
کل وجود من جان گرفته بودند...!
بود و رفت...نخواست که باشد...
دیگر اشکی برای ریختن نیست...برای او که نخواسته بماند...
این همه دست که به سویش دراز کرده بودم که...حالا خسته اند...خسته از نوشتن...خسته از رو به
آسمان بلند شدن و آرامشش را خواستن و باز از نو بی آرامیش را دیدن...
این قدر مخاطب چند خط من بودن سخت است که کل تنش لرزید ؟
بگذرد...
مگر این همه به رسم روزگار نمی گذرند؟
تمام شد عزیز ترینان من...
بیش تر از یک سال است که این جا هستم و هر از گاهی با آشفتگی هایم آشفته تان می کنم...
اما...حالا...می روم...دیگر برای نوشتن و منتظر نگاه های سبز شما ماندن خیلی دیر است ....خیلی
وقت پیش ها باید می رفتم...
مرا به خاطر همه ی لحظه های پر غمتان ببخشید...
می خواستم اسم های قشنگتان را ، همه را تک به تک بنویسم و خداحافظی کنم...اما ...چند نفر از
همین مهر بانانی که همیشه در حوالی نگاهم پرسه می زدند ، بودند که اسمشان دستم را لرزاند...
به همه لحظه های با هم بودنمان قسمتان می دهم که حرف ماندن با منی که هیچ کس پشت سرم
کاسه ی آب و قرآن به دست نیست ،نزنید...
مرا ببخشید دوستان خوبم...
تا همیشه دوستتان دارم...
آرزو مند بهترین آرزو هاتان...
نگار (دختر باران و دریا)
نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
جور دیگر باید دید...
این را شنیده ام...،نه؟
می خواهم جور دیگر ببینم ،این را حس کرده اند ،همه ی آنان که می دانند و خواهند
دانست ...گرچه این جور دیگر دیدن ها عذابم می دهد...گرچه از من منی دیگر خواهد
ساخت...اما...باشد...باشد که شاید نگاه او که از آیینه ها می آید...او که ازتبار رویاها
... پژمرده نشود...چه قدر او حرف است و چه قدر حرف اوست؟
چه قدر این واژه های سوگند یاد کرده دلتنگ او اند...دلتنگ بودن برای او...واژه هایی
که باید بشکنند تا او زندگی کند...بتپد... و جریان یابد...
این واژه ها را باید عوض کرد...
این روزها...
بیشتر می خواهم حسم تنها باشد...می خواهم حس دیگران را درک کنم ...نوشته
های همه را می خوانم...مهربانی های عزیزی را حفظ می کنم... سکوت دوستان
آبیم را می نویسم ...وحسم را خفه می کنم...همه یک چیز می خواهند بگویند ...
همه نشانی یک چیز را می دهند...
از اسم ها فرار می کنم ...از این القاب آلوده...از این کوچه های بی آیینه...از این
حرف های بی حقیقت...از این دروغ های خون آلود ...از این عینک های دودی...
حس می کنم می خواهم مثل عزیز باشم و مثل همه بنویسم...می خواهم دوباره
همانی شوم که بودم...یا بهتر...از آنچه که بودم و هستم فرار کنم...
این ثانیه های غبار گرفته که می گذرند دوست دارم وقتی سر به سجده می برم
جا نماز سبز رنگ نم اشک هایی را به خود بگیرد که به خاطر کسیست که دوستم
دارد ...خدای مهربانی که در همه ی شب های بیداریم و در همه ی آن کابوس های
بی پیکر تنهایم نگذاشت...گرچه من برای بودنش ...برای همان درددل ها و دلداری
های شبانه هیچ گاه برایش ننوشتم...اما...اما او ماند ...او ماند و صدایم زد...او ماند و
برای تنهایی های من قصه گفت ...
تا بوده همین بوده...کسی را که دوستمان دارد را هیچ وقت نمی شناسیم...آنگاه
هم که می آیدو با هزار نشانه و حرف و خط و نقاشی حرفش را می زند ، پسش
می زنیم ...من همه ی این ها را کردم ...هم با خدای خوبم که فراموشش کردم...
هم با همه ی آنان که...رسم غریبیست...
همه حرف دلتنگی می زنند...دیگر این دلتنگی ها با نوشتن تمام شده...نه این که
تمام شده...نه... لابه لای واژه ها گم شده ...میا ن خط ها جا مانده...همه سکوت
می خواهند ...و چه قدر من این سکوت را دوست دارم ...گرچه ساکت نیستم...
گرچه پرهیاهو...ولی دوستش دارم...
عجیب می خواهم با خودم خلوت کنم...نه این که تنها باشم ...نه...می خواهم خلوت
کنم...می خواهم...
این روزها حس می کنم همه چیز بوی غریبی می دهد...بوی دروغ...بوی یاد
گرفتنش...بوی کلک و حیله...
نمی دانم کار این آیینه ها که بی صداقت شده اند و دروغ می گویند به کجا خواهد
کشید...و کدام روز دستانمان با تکه های این شیشه های بی سیاهی که شکستیم
خونی خواهد شد...و کدام روز قلبمان...؟
و...و این...و این سرنوشت ماست ...باید باشیم و برای کسی که کوچه ها را تنها
گذاشته و خیابان ها را پر کرده قصه و نامه بنویسیم...باید باشیم که...

نوشته شده توسط هم سوگند در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت
هیچ کس د لتنگی های دیگری را نمی فهمد...
نگاه من از سکوت پتجره هم که بگذرد،از باغ آرزو هم که بگذرد، گمان نمی کنم از دیوار های نگاه کلافه ی
ها روح سپید ت را گشته ام. خوب می دانی که که من از سرما و سفیدی زمستان گذشته ام، به
رنگارنگی بهاررسیده ام و اکنون در سبزی تابستان است که برگ های درختان سیب نشان تو اند .
یاد توست
تو هم می دانی ، من هم می دانم ، همه می دانند در نوشته های من چند یست واژه ی سکوت موج
می زند . رویاست برای فریاد های یک موج . موج هر شب کابوس می بیند.
درونم را التهاب می سوزاند .التهاب دوری عطر حضور تو. وجو من خاکستر می شود و تو همچنان می
خندی! فاصله ها این آخری ها که باران هم نمی بارد آن قدر زیاد شده که دیگر برای حرف های من هم
حرفی نداری!شاید این آخرین نوشته باشد که مخاطبش تویی، می دانم که نوشته های بی آرامش من
،در ورق های سالنامه ای که هر برگش یاد است و خاطره لایق تو نیست عزیز تر از جان!
تو را مخاطب شعری بودن لازم، از شاعری هم عنان سهراب که برایت از پشت دریاها طرحی بزند و حافظ
که برایت از می بگوید و ساقی و سلسله ی موی و ناز نگار...
بگذار این بار که می نویسم مداد من با نوشتن از تو وداغ گوید.گرچه سخت است برای من و کاغذ و قلم
دوری نوشتن از تو. اما بگذریم که تو را لایق نوشتن نیستیم...
نوشته شده توسط هم سوگند در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت
در این شب تیره و تار که من از نگاه سرد پنجره هم بیزارم قلبی حیاتش رو به زوال می رود.نه از حرارت وجود
تو خبریست نه از نوازش نگاه ستاره و تشویش حضور ماه .از رویای قشنگ نگاه قشنگ تر توست که قلب
کوچک دریایی من نابودی خویش را هر لحظه پس می افکند .
ثانیه به ثانیه،لحظه به لحظه،دقیقه به دقیقه خاطره ای می میرد،و هزاران خاطره جان می گیرند.این جا گویی جشن
زایش و مرگ خاطره ها و یادهاست.
سکوتی دیگر،...
در پس هر سکوتم جنشیست ،جنبشی نو،و اما نه چندان پایدار،و پس از آن سکوتی بلندتر.
به شکاف دیوار کودکی ها و بزرگ شدن ها که می نگرم،کودکی می بینم.دست کودک 10 ساله ی خیال من نه
شاخه ی معرفتیست و نه شاخه ای عشق!
کجاست سهراب که ببیند در دستان کوچک او سبد سبد کودکیست؟
به راستی چگونه این همه کودکی را با خود می برد؟
کودک 10 ساله ی خیال من،از یاد توست که هر از گاهی می خندد،می گرید،فریاد می کشد،و سکوت می کند.
کودک 10 ساله ی خیال من گاه نقاشی هم می کشد.حوضی پر از ماهی های سرخ کوچک؛خور شیدی و ابری...
خانه ای که دیوار هایش صورتی رویاست و بنفش قشنگ احساس.
و تو هیچ نمی دانی که او گل های باغچه و طاق پنجره را با شکوه معرفت تو آب می دهد و ماهی های حوض
کوچکش با عظمت شعور تو زنده اند!و او تنها به گرمی صدای توست که نفس می کشد!
رهگذر،مگذار که کودک 10 ساله ی خیال من نه سکوت کند و نه فریاد کشد،مگذار که نه بخندد و نه گریه کند.
تو که زیر سایه ی درختی نه چندان غریب دمی آسوده ای مگذار گلهای خانه ی کودک 10 ساله ی خیال من
پژمرند و ماهی ها بمیرند.
نوشته شده توسط هم سوگند در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
مرا رها کن ای رهگذر .... مرا رها کن ای رهگذر از درد بودن.... مرا رها کن از تنهایی خود که چون پیله ای تنیده ام. مرا رها کن از اسارت دو چشم و خماری یک لبخند مرا هشیار کن مرا رها کن که همچون چوپانی بی سرزمین تر از آبم. مرا رها کن از درد این شکستن...از خاطره ی یک غرور شکنی مرا رها کن که آنچنان مستم که از مرز جنون به عقل رسیده ام. نمی دانم در خم کدام کوچه بود که غرورم رفت و در سکوت کدام شب بود که ستاره ام بی کس شد و واژه تلخ خدایا ..من به کدامین گناه چنان دارالمجانینی گشوده ام که مپرس؟ من به کدامین گناه چنان شکستم که تکه هایم را نسیم به یغما برد؟ مهر بان ترینم چه کسی چنین........؟ خدایا امشب باز درخت تنهایی ام سر به فلک کشیده ....امشب بازهم ریشه های احساسم تشنه است.. به کجا من بی پناه پناه برم پناه من؟ به کجا که من باشم و تو و هیچ کس و هیچ خاطره و یادی؟ خدایا می دانم که این نیز به رسم روزگار بگذرد. . .می دانم که باز در آخرین لحظه که به عمق واژه پرتاب می شوم تو مرا در می یابی. . . نمی دانم هر از گاهی که دلتنگ می شوم هیچ کس یار قلم و یاور کاغذ نمی شود. هر از گاهی که دلتنگ تر می شوم هیچ کس دستی بر شانه ام نمی گذارد...هیچ کسی شانه هایش را برای گریه کردن نمی دهد... عروسک ها...؟چندیست که بر من غضب کرده اند.چندیست کتاب ها هم مرا به بازی رویاهاشان راه نمی دهند. براستی خدایا چه شد که دفتر خاطرات هم بی پناه شد؟ خدایا می دانم که خواه آمد...نه...می دانی و می دانم که زودتر از وعده ی دیدار خواهم آمد. پس بار خدایا بگذارآخرین نمازم در کعبه ی زندگی را به تقدیم همه ی آنان کنم که ...باشد که مرا ببخشند.
نوشته شده توسط هم سوگند در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت
سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي
حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم
فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
(سهراب سپهری)
نوشته شده توسط هم سوگند در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها..رها..رها من
به من هر آنکه او گل
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه او نزدیک
از او جدا جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
((تقدیم به آنان که چون من از درد رهایی
رنج می برند.))
نوشته شده توسط هم سوگند در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
((فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک
بسپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.))
نوشته شده توسط هم سوگند در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت
اگر می خواهی دقیقه ای خوشحال شوی انتقام بگیر و اگر برای همیشه طالب شادمانی هستی ببخش
در عالم دوچیز از همه زیباتر است : آسمان پر ستاره و وجدان آسوده (کانت
)بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری ( شاندل
)
نوشته شده توسط هم سوگند در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به همان رویاهای عزیز کودکی سوگند که تا دریا بودن و جاری شدن راهی نیست...به همان باران های ساکت پرهیاهو قسم هیچ گاه برای دریا شدن برای پاک بودن دیر نیست ...برای آبی شدن چون دریا و صادق بودن چون کویر...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY